در صبحی سبز شقا یق های باغ رو یا هایم را

 

آبیاری كردم و خاطرات سرد و زرد قدیمی را

 

چون برگ های خشك و خزان زده زیر پا گذاشتم و

 

با تنپوشی از گل های نر گس جامه خاكستری اندوه

 

را از تن بدر كردم و با مشتی از آب باران غبار

 

غم ها را از چهره ام زدودم و همسفر نسیم شدم.